|
ثبت غزل امروز فارسی
|
خوبین؟ ما سه تا رفیق مرودشتی هستیم مــیـخـــوایم از امروز
۲۲/۶/۱۳۸۶ شعرهای خودمون و شعر های دیگه رو ثبت کنیم و به
(منصه ی ظهور) برسونیم.لطفا اگه قراره نقدی روی شعرها بذارید٫
نقدهای منطقی وعلمی باشه.تا بعد...
خواب
بیدار میشوم و تو تنها درون قاب
هستی و من میان زما
در این قسمت شعرهای ما رو میبینید .
التهاب ــ حمید زارعی
انگار دیده بودمت اینجا میان ن گیج میخورم
و بالشم که پر شده از بوی التهاب
با صد هزار فکر سرم را گرفته است
از فکر میپرم وسط خانه ای خراب
بر تخت های ملتهبش مرده میکشد
و مرده ها میان لجن میخورند تاب
دیوارهای بی رمقش بغض کرده اند
یکدفعه میشوند شبیه تن حباب
میبینمت میان هزاران نگاه داغ
در ناله های شهوتی چوب تختخواب.
قاصدک ــ پوریا ده خیری
میان بغض یک گلو و بمب های هسته ای
در انتظار یک خدا و چشم های خسته ای
که از هزار و چند بند پیش ٫ تا کناره ی
همین سکوت مردمان کور و کر نبسته ای
تو قاصدک ! به خاطر کدام جنب و جوش ما
به تار عنکبوت چسب خورده ای ٫ شکسته ای؟
قوی؟! نه ! بــاش! دست و پا بزن برو٫تو نیستی ــ
اسیر هیچ موشکی ٫ غلام هیچ د سته ای.
فقط بدان تو که تمام زندگیت این شده
(و تا کنون از آسمان مودبانه جسته ای)
میان بغض یک گلو و بمب های هسته ای
در انتظار یک خدا؟!!! فرار کن! نشسته ای؟
اسپرم ــ رضا قربانی
مادرم عق زد و من سر زده و له شده زاییده شدم
توی قنداق همان روز پلاسیده و گندیده شدم
پنج انگشت پر از تاول و بی مصرف من کرم زدند
روی اوراق شناسایی من عکس یک اسپرم زدند
قد کشیدم و کسی یکسره گندید درون تن من
و پدر شیشه ای از تاقچه خندید به جان دادن من
عادتم شد که به دمپایی بی حوصله تی پا بزنم
شهوتم را سر هر کوچه و هر مدرسه در جا بزنم
عاشق سگ شوم و مثل سگ عاشق شوم هر روز خدا
کوری یک گره گم شده در قصه ی مرموز خدا
توی زنها سرطان سگیم را الکی خرج کنم
توله ها را و درون شجره نامه ی خود درج کنم
مفتخر باشم از اینکه نسبم تا ننه حوا برسد
نسل من باقی و پاینده به نابودی دنیا برسد
کرم آنقدر تنم را بخورد تا که کسی آخر سر
ساعت نـُه جسد له شده ام را بگذارد دم در
گربه ها لاشه ی من را ته یک کیسه به دندان بکشند
پاره های تن من را سر هر کوچه و میدان بکشند
شام بی درد سر و ساده و مطبوع دو سه گربه شوم
آخرین مرحله پس مانده و مدفوع دو سه گربه شوم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و ... ــ حمید زارعی
نگاه آخر تو خسته ، مات و بی رویا
گرفته چشم تو را شیشه ی هوا پیما
و بعد بدر قه ی تـــو ، به راه می افتم
پیاده میروم از کوچه ها ، خیابان ها
و جاده سوزن تیزی است در رگ جنگل
رها و غم زده تزریق می کند من را
و گریه میکنم آنجا... و گریه و... گریه
و... ! خسته می شوم از بس که مانده ام تنها
****
تمام خستگی ام را به صندلی دادم
ولی دوباره به یاد نگاهت افتادم
چقدر خانه بزرگ است ، بی تو و خالی
و حجم خانه ی با تو ، نشسته در یادم
و سالها که گذر میکنند می فهمم
تورا برای همیشه به دیگران دادم
****
تمام رنگ سفیدی که از زمان می ریخت
به صورتم وسرم چنگ هــی زد و آویخت
****
هنوز خانه بزرگ است ، بی تو و خالی
ولی تمام شد این انتظار پوشالی
چرا که مانده فقط از وجودم این باقی:
عصا ، کنار جنازه ، به روی یک قالی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رضا قربانی
ما را برای سفره هاشان سرو کردند
تابوتمان را قوطی کنسرو کردند
چنگالشان تا در تن ما وول می خورد
اعصابمان از نشئگی مان گول می خورد
دائم به کل شعرهامان گیر دادند
به کودکی مان خون به جای شیر دادند
از بچگی هم مدرسه در گیر ما بود
هر درس در واقع گریبان گیر ما بود
از روز اول فارسی با نمره ای بد
بی (نون) الفبامان همیشه لنگ میزد
بابا همیشه شکل (آ) ی بی کلا بود
مشغول سگ دو تا کنار حرف (یا) بود
تا (ب) لباس پاره اش را کوک میزد
قیچی (د) هم خنده ای مشکوک می زد
(ج) یادگار سال های داس و شالی
دارش زدند از نردبان خشکسالی
درس ریاضی جای پای عقده هامان
تقسیم عیسی و شراب و تکه ای نان
تفریق را تنها به ماها یاد دادند
و سهممان را صفر از اعداد دادند
در برگه ها تا دست به تقسیم بردیم
از حاصل ضرب عدالت چوب خوردیم
از کودکی مان مرد بودن هم که سر زد
این بار بدبختی به شکلی تازه در زد
آن روزها هم هیچ یک مالی نبودیم
مشغول کاری غیر حمالی نبودیم
بر گرده های خسته ی ما خیش بستند
وقت سواری هم به روی زین نشستند
از صبح تا شب، گاو بودن پشت گاری
جوجه کشی ، شب، بابت شب زنده داری
در آخر قصه همه نابود بودیم
در مزرعه ، مرده برای کود بودیم
تیپا زده ، له کرده ، وا پس داده حتی
مردان این ده را خدا تف کرده اینجا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پوریا ده خیری
سنگین تر از خودم شده ای روی کفش هام
مثل تناسب تن باران و پشت بام
مثل تبادل سبد سیب و چشم گرگ
مثل تناسب تب و ترس و طناب و دام
آماده ای که با جسدم آشتی کنی
آماده ای که چشم بدوزی به چشم هام
میفهمم از تمام دلت مرگ میچکد
میفهمم از نگاه کجت ، بوی انتقام ــ
سر تا سر گلوی تو را خو گرفته است
دیگر نمی رسد به ته کو چه ات صدام
دیگر نمی رسد و تو هی زور میزنی
تا که جدا کنی قلمم را از این درام
نفرین به هر تولد و نفرین به هر چه مرگ
نفرین به هر چه سانحه و شعر نا تمام
داری به آرزوت پر و بال میدهی
داری به آرزوت پر و ... ، مُرد!
و السلام.
ــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رضا قربانی
می ترسم از بلندی بی حد خانه ها ،وقتی که توی خانه به تو فکر میکنم
تقصیر من که نیست که می ترسم از خودم وقتی که بی بهانه به تو فکر میکنم
سر می زنم به کوچه که بن بست می شوم ،سر میرسی و کوچه به جایی نمیرسد
وقتی که نیستی به کجا معترض شوم وقتی به گوش شهر صدایی نمیرسد
در واقع ماجرای من از چشم های تو، از دیدن دوباره و هر باره ی تو بود
اما چه قدر حیف که لرزاندن دلم سرگرمی همیشه و همواره ی تو بود
زنگی مست میدوی از شهر خانه ها ،شهری که توی سینه زمان را فشرده است
شهری که تکه تکه تو را قورت داده و در معده اش تمام جهان را فشرده است
شهری که ورد میشود و ایستاده از تابوت های مرده ی مان در قنوت مرگ
شهری که کرم توی رگش وول میخورد وقتی دویده توی تنش عنکبوت مرگ
پر میشود دهان من از طعم خودکشی ،از قیژ قاژ یکسره مشکوک تخت ها
از مرده ایی که شکل من است و غروب ها آهسته تاب می خورد از بند رخت ها
از طعم خون سرخ و غلیظی که عصرها پاشیده روی عینک دیوارهای شهر
از ناله های له شده ی یک جنازه که جا مانده زیر پیکر آوارهای شهر
سر می زنم به کوچه که شاید ببینمت ،تنها دلیل زندگی بی هدف تویی
سر می زنم به کوچه زمین نصف میشود، من ایستاده این طرف و آن طرف تویی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رضا قربانی
این حوض را برای تو دریا کشیده ام
با آبی اش برای تو تنها کشیده ام
از آب تا ستاره بچینی سبدسبد
که ماه هم مسکن سردرد تو شود ــ
وقتی دلت گرفته از این خاک بی ثمر
وگریه هم نمی کند این بغض را اثر
تا انعکاس چشم تو توفان به پا کند
تنها درون آب لب تو شنا کند
تا من دوباره تور به دریا کمین کنم
تنها به فکر صید ماهی سرخی چنین کنم
تا دست تو ستاره ی دریایی اش شود
فانوس تا به هر شب تنهایی اش شود
تا باد از تو کل جهان را خبر کند
او که گرفته عطر تو در سینه تا ابد
بر روسریت دست نوازش کشیده است
و موج را همیشه به چالش کشیده است
اما تو هیچ وقت سکون را نخواستی
غیر از سفر به آخر دریا نخواستی
ان کاغذی که شعر نوشتم برای تو
قایق شده به معجزه ی دست های تو
موهات بادبان که به دریا کشیده اند
یعنی از این زمین خدا دل بریده اند
تو میروی که حوض بدون تو تا ابد
شب ها فقط به گودی خیسی بدل شود
کفش های تو ــ حمید
گم کرده اند، شهر مرا ، کفش های تو!
پر میکشند سمت کجا کفشهای تو؟
دنیا پر است از تله ، از مرگ ، از تفنگ
جا ماند ه اند روی هوا کفش های تو...
... اینجا... ببین... همیشه همینجام ، منتظر!
بس کن ! نباش سر به هوا . کفش های تو -
باید به راه راست بیایند...! پس بیا!
تار عنکبوت بسته چرا ،کفشهای تو ؟!
***
حتی چه خوب بود که میرفت بعد ازاین
بر عکس سمت عقربه ها کفش های تو!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پوریا ــ اتفاق
کبوترانه پریدم ، کلاغ افتادم
شبی پر از هیجان اتفاق افتادم
شبی پر از من و تو ، التهاب ، شرم و حیا
شبی پر از تو و ... من اتفاق افتادم
درست وقت رسیدن نبود اما من
پریدم از خودم و داغ داغ افتادم
و دست های تو موهام را پریشان کرد
ودست های تو...! در یک اتاق افتادم
که سر به سر همه ی خاطراتِ ... سردم بود
پریدم از تو و روی اجاق افتادم
و جز شدم! و شدم لقمه ای برای تو و
سریدم و لزجانه به باغ افتادم
و کفش های تو روی سرم قدم... رفتند -
به سمت کوچه و من از چراغ افتادم
سریع دورو برت تا نترسی از چیزی
سریع دور و برت اتفاق افتادم
*
تمام خواب هام ، همینطوری اند ، ـ بعد از تو ـ !!!